تبلیغات
:: امر به معروف و نهی از منکر - رمز موقیت مردان بزرگ 2 ::

   آرشیو

   لینكدونی

   جستجو  در وبلاگ

برای جستجو در این صفحه کلمه ی مورد نظر را در کارد زیر وارد کنید.


   نظر سنجی

   لینك دوستان

بخش : بصیرت ,

اراده

 

افراد قوی الاراده همواره مورد احترام مردم هستند و از تعرض دیگران مصونند، ولی افراد ضعیف الاراده مورد تعرض سوء استفاده کنندکان واقع می شوند. تردید بلای کامیابی و نشانه بارز ضعف اخلاق است و ضربه محکمی به نبوغ می زند.

اسکندر می گفت یکی از رموز کامیابی من، قاطعیت و اجرا تصمیم بود و از دو دلی پس از تصمیم بیزار بودم.

تیمور لینگ، ناپلئون و نادر که از نوابغ نظامی جهانند، دیر تصمیم می گرفتند، لکن از تصمیم خود بر نمی گشتند.

مرد مصمم مانند سرباز آماده به خدمت است که به او دستور آماده باش داده شده؛ به پیشواز حوادث می رود. مشکلات او را از هدف باز نمی دارد و تلخیهای راه هدف، ممکنات را در نظر او به صورت محال جلوه نمی دهد.

گوته می گوید: «مرد با اراده، جهان را مطابق میل خود عوض می کند».

امیرمؤمنان علی (ع) از مظاهر یزرگ قاطعیت و قوت بود. او در نامه ای که به یکی از فرماندهان نوشته می فرماید: «به خدا سوگند، اگر همه عرب بر ضد من بسیج شوند، من هرگز به آنها پشت نخواهم کرد». (نهج البلاغه، نامه 45)

در جنگ جمل که میان امام علی (ع) و پیمان شکنان در گرفت، امیر مؤمنان پرچم حمله را به دست فرزند خود، محمد حنفیه داد و برای تقویت اراده او چنین فرمود: «اگر کوه های اطراف بصره از جای خود کنده شوند، تو هرگز از جای خود تکان نخور و پا به فرار و عقب نشینی مگذارد. دندانهای خود را روی هم بگذاد و فشار ده، تا نیروی اراده و تصمیم از داخل وجود تو سخت بجوشد. کاسه سر را در راه خدا عاریت ده. با دیدگان تیزبین سربازیت، حرکات دشمن را در تمام میدان در نظر بگیر. و چشم خود را از هر گونه ناگواری بپوشان و با قدرت اراده و قاطعیت مخصوص، همه را نادیده بگیر. بدان! پیروزی نهایی از ناحینه خداست و ما موظفیم از طریقی که نشان داده است وارد شویم». (نهج البلاغه، خطبه 10)

اهرام مصر، کاخ کسری، ابنیه باشگوه و کتابهای ده یا صد جلدی از آثار اراده های مغلوب نشدنی است.

جهان گردان و مردان مثبت و پایه گذار علوم و صنایع کسانی بودند که واژه های «نمی شود» و «نمی توانیم» را از قاموس زندگی حذف کرده بودند و به همه چیز به رهبری عقل از دریچه «می شود» و «می توانیم» می نگریستند.

ناپلئون می گفت باید کلمه «نمی شود» از قاموس زندگی و از لغت محو گردد. او از شنیدن کلمه «نمی شود»، «نمی توانم» و «نمی دانم» بسیار دلتنگ می شد و می گفت: «بخواه، می شود».

امام زمان (عج) فرمود: اگر خواستار رشد و كمال باشی، هدایت می شوی و اگر طلب كنی، می یابی. (بحارالانوار ج 51، ص 339)

 

آشنایی با اوضاع زمان

 

گفتاری از امام صادق (ع) در این باره داریم. ایشان می فرمایند: «کسی که به اوضاع زمان و روزگار خود آشنا باشد، هرگز مورد هجوم امور ناگهانی واقع نمی شود». (تحف العقول، ص 356، چاپ حیدری)

 

این سخن یک جهان ارزش دارد، و اگر مسلمانان یا ملل عقب مانده جهان در سیاست و کشورداری به این اصل حیاتی توجه می کردند، هرگز مغلوب ملل فاتح نمی گشتند. بیشتر خیره سریها و بدبختی ها به علت غفلت از اوضاع و تبدلات شگرف و عمیقی است که در ملل فاتح به وجود می آید و ملتهای ضعیف از آن غافلند.

در دوران زمامداری فتحعلی شاه، ناپلئون که در صدد تسخیر هند بود و می خواست آن کشور زرخیز را از چنگال کمپانی انگلیس بیرون کشد، نامه ای برای جلب قلوب دولت و ملت ایران به شاه قاجار نوشت. در تمام دربار شاه، یک نفر پیدا نشد نامه ناپلئون را ترجمه کند و از دادن نامه به کنسولگری و اعضاء بیگانه روی مصالحی خودداری کردند و نامه را به کنسولگری ایران در بغداد فرستادند تا برخی از اعضاء آن که به زبان فرانسه آشنایی داشتند، آنرا ترجمه کنند. یک چنین ملت خواب آلود نمی تواند استقلال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود را حفظ کند و همواره باید وابسته به ملل بیگانه زندگی کند.

تمدن اسلامی، قدرت نمایی ارتش یکتاپرستی و نبوغ پیشروی آنها در علوم و صنایع و فنون نظامی و سربازی، کوچکترین تحولی در روم غربی به وجود نیاورد. آنها به قدری از تحولات جهان بی خبر بودند که وقتی سربازان اسلام قسطنطنیه را محاصره کرده بودند، دانشمندان آنها در یک مسأله خرافی بحث می کردند و آن این که آیا بر سر یک سوزن، چند فرشته می تواند جای گیرد؟!

 

شناخت استعداد

 

یکی از رموز کامیابی این است که جوان رشته ای را تعقیب کند که مطابق ذوق و توانایی روحی و فکری او باشد. دستگاه آفرینش همه را یکسان نیافریده و در همه افراد بشر توانایی همه کار به ودیعت ننهاده است. بلکه برای گردش چرخهای اجتماع، افراد را با ذوق و استعددهای مخصوصی آفریده است تا هر یک رشته ای را دنبال کند که ذوق آن را دارد و کاری را انجام دهد که از عشق باطن و نیروی فطری او سرچشمه می گیرد.پاره ای از شکستها و ناکامیهای جوانان، معلول انحراف از این اصل مسلم است که گاهی بر اثر تبلیغات غلط و تربیت های نادرست دنبال کاری می روند که ذوق و استعداد آن را ندارند و از کاری که شایستگی و برازندگی آن را دارند، سرباز می زنند. آنها این اصل مسلم را فراموش کرده اند که: در هر سری شوری است، خوشبخت کسی است که ذوقش را دریابد!

از دفتر خاطرات یک نقاش هنرمند سرگذشت کوتاهی را نقل می کنیم: وی در محیط دبیرستان دانش آموز تنبلی بود. نه درس می خواند و نه می گذاشت همکلاسانش درس بخوانند. خار راهی برای خود و دیگران بود. ولی چشم و ابرو و پیشانی او از استعداد مخصوصی حکایت می کرد. یک دبیر روان شناس او را به حضور طلبید، مقداری او را پند داد، و از عواقب این طرز زندگی ترسانید و گفت: «همواره سایه پدر بالای سر انسان نیست، مشکلات زندگی فراوان است و این وضع باعث عقب افتادگی توست». در این لحظه که او سخن می گفت، ناگهان متوجه شد که دانش آموز در حالی که سخنان او را گوش می دهد، با قطعه ذغالی که از روی زمین برداشته، عکس مرغی را که روی شاخه های پر برگ نشسته است، روی زمین می کشد. دبیر هوشمند دریافت که این عنصر برای نقاشی آفریده شده، نه برای حل معادلات جبری! او هر چه در این راه رنج ببرد، کمتر سودی خواهد برد. وظیفه وجدانی خود دانست که به ولی او جریان و تشخیص خود را گزارش دهد. و به پدرش چنین گفت: «فرزند شما ذوق سرشاری در هنر نقاشی دارد. اگر او را وادار کنید که تغییر رشته دهد، شاید در این رشته سرآمد روزگار گردد». گذشت زمان صحت گفتار دبیر آزموده را اثبات کرد و چیزی نگذشت که وی نقاش چیره دست و هنرمندی گردید.

گالیله در بچگی علاقه به ساختن ماشین آلات بچگانه داشت. پدر او بر خلاف میل فرزند، او را وادار کرد که طب بخواند. او در این راه ترقی نکرد. سپس به آموختن ریاضیات و فیزیک پرداخت و در نتیجه نبوغ خود را در نجوم و چیزهایی که عقربک استعداد او نشان می داد، ابراز نمود.

از ادیسون پرسیدند چرا اغلب جوانان موفق نمی شوند؟ گفت: «برای اینکه راه خود را نمی شناسند و در جاده دیگری گام بر می دارند».

چنین افرادی دو نوع ضرر بر جامعه می زندد: 1. کاری که شایستگی آن را دارند و اگر آن را تعقیب کنند کامیاب می شوند، انجام نمی دهند. 2. کاری را که عهده دار آن شده اند به خوبی انجام نمی دهند و از عهده آن بر نمی آیند.

ای کاش دانشمندان به موازات دستگاه های حرارت سنج و زلزله سنج، دستگاهی به نام «استعداد سنج» اختراع می کردند تا در تمام آموزشگاه ها نصب می شد و میلیونها استعداد بشری بر اثر بدی محیط و نا آشنایی مربیان و پدران و مادران به هدر نمی رفت.

 

ایمان به هدف

 

ایمان به هدف محرک باطنی و درونی است که خواه ناخواه انسان را به سوی هدف می کشاند. غواصی که یقین دارد در دریا جواهرات گرانبهایی وجود دارد با عشق خاصی خود را در کام امواج آن قرار می دهد، ولی اگر اعتقاد و ایمان از او سلب شود، در امواج دریا فرو نخواهد نرفت.

در پرتو ایمان، آنانی که کامیابی و نیل به هدف را در سر می پروراند، سختیها و مرارتها را آسان می شمارد و با خار و تیر همبستر می شود و نمی نالد. گاهی برای عشق به هدف از هستی ساقط می شود و جان و مال خود را فدای هدف می کند. با چهره باز به استقبال مرگ می رود و با نشاط فراوان در راه هدف جان می سپارد.

این همان عشق و علاقه و اعتقاد و ایمان به هدف است که فضانوردان را تا آستانه مرگ می کشاند و برای گشودن طلسم آسمانها و تسخیر کرات سماوی آنان را به تلاش همه جانبه وادار می کند.

چهارده قرن پیش در بیابان بدر، مسلمانان که شماره آنها از 313 نفر تجاوز نمی کرد، و از نظر جنگی و دفاعی تجهیز کافی نداشتند، با ارتش مجهز و نیرومند قریش روبرو شدند. احتمال پیروزی مسلمانان از نظر محاسبه یک کارشناس نظامی بسیار ناچیز بود و هرگز تصور نمی شد که این گروه ناچیز سازمان یک ارتش نیرومند را در هم کوبند. ولی بر خلاف پندارهای مردم مادی و کارشناسان ماده پرست، یک اقلیت دارای نیروی ایمان به هدف، در ظرف چند ساعت، بر یک ارتش مجهز پیروز گردید. علت پیروز این اقیت، همان ایمان به هدف بود که مرگ و شهادت را برای آنها آسان کرده بود. این حقیقتی است که خود دشمن به آن اعتراف کرد. زیرا پیش از نبرد، قهرمانی از سپاه دشمن مأمور شد که قدرت مادی و روحی سپاه مسلمانان را ارزیابی کند و گزارش  صحیحی در این باره به فرمانده کل قوا تسلیم نماید. او پس از یک بررسی صحیح چنین گزارش داد:

مسلمانان اگر چه از نظر شماره در اقلیت هستند، ولی از نظر توانایی روحی و استقامت در راه عقیده خود بسیار ممتازند. آنان جمعیتی هستند که جز به شمشیرهای خود پناهی ندارند. تا هر نفر از آنها یک نفر از شما را نکشد، کشته نخواهد شد. هر گاه به نعداد خودشان از شما کشتند، دیگر زندگی چه سودی خواهد داشت.

این ایمان به هدف را در سالهای دفاع مقدس نیز دیدیم که چگونه ملتی با حداقل امکانات، در برابر قدرتمند ترین و مجهز ترین کشورهای جهان ایستاد و از اعتقادات و کشور خود دفاع کرد.

 

عبرت از گذشتگان

 

کتاب آسمانی ما، قرآن، دستور می دهد که زندگی اقوام گذشته را بخوانیم و از خصوصیات زندگی آنها درس عبرت بگیریم.  (سوره روم، آیه 9)

امیرالمؤمنین علی (ع) می فرماید: «فرزندم اگر چه من با ملل گذشته همزمان نبوم، اما تاریخ آنها را با دقت خوانده ام و به پستیها و بلندیهای روزگار و قوانین ملل واقف شده ام. من آن چنان تاریخ آنها را خوانده ام و بر آن مسلطم که گویی با آنها زندگی کرده ام و در حوادث زندگی با آنها هم قدم بوده ام».

علاوه بر تاریخ، از همه چیز و همه کس می توان درس گرفت.

امام کاظم (ع) فرمود: چیزی نیست كه چشمانت آن را بنگرد، مگر آن كه در آن پند و اندرزی است.  (بحارالانوار ج 78، ص 319)

 

تجربه اندوزی از شکست ها

 

شکست آیینه ای است که نواقص و اشتباهات را بی کم و زیاد به خوبی نشان می دهد. مردان بزرگ شکست را پل پیروزی می دانند و کوشش می کنند در آینده علل و موجبات آن تکرار نشود. صفحات تاریخ نشان می دهد که بسیاری از پیروزی ها پس از شکست به دست آمده است؛ زیرا شکست خورده ها با روحی زنده و اراده قاطع بار دیگر وارد میدان شده، و خود را بدین وسیله در آستانه پیروزی قرار داده اند.

در جنگ احد بر اثر یک نافرمانی، شکست سختی به مجاهدان اسلام وارد گردید. ولی این شکست به قدری آموزنده بود که آن همه فتوحات را به دنبال داشت.

ناپلئون می گوید: «آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را یاد گرفتم». و به قول برخی: شکست برای ناتوانها کشنده، و برای روانهای توانا پلکان پیروزی است.

در آیین مقدس اسلام، نومیدی که اثر بارز شکست است، گناه بزرگی شمرده شده، و از قدیم الایام گفته اند: «پایان شب سیه سفید است». و نیز گفته اند: «در نا مرادیها بسی مراد است» و «در نومیدی بسی امید است».

نابغه نظامی ایران، نائب السلطنه، نادر، پس از آنکه باختران را از دست ترکان عثمانی گرفت، متوجه فتح بغداد گردید و شهرهای سامرا، کربلا، نجف و چند شهر دیگر عراق را اشغال کرد. سپس بغداد را محاصره کرد، ولی بزودی توپال پاشا با هشتاد هزار تن از برگزیده ترین سربازان ترک به کمک محاصره شدگان شتافت. نیروهای عثمانی به توپهای سنگین مجهز بود و از لحاظ تعداد نیز بر نیروهای ایرانی فزونی داشت. در اثناء جنگ، اسب نادر تیری خورد و در غلطید و سربازان به خیال این که نادر کشته شده، دچار بی نظمی شدند. نادر در چنین وضعی فرمان عقب نشینی داد. در این جنگ 30000 ایرانی و 20000 ترک عثمانی نابود شدند و کلیه توپخانه و  تمام ساز و برگ نادر به دست عثمانی ها افتاد. نادر در حالی که سربازان او کفش بپا نداشتند با قوای باقیمانده رو به مندلی آورد. این شکست در افراد عادی نقطه پایان کار محسوب می شود؛ ولی کاری که نادر را نجات داد این بود که این شکست را بر خود نپذیرفت و از شکست، شکست روحی نخورد و پس از بازگشت به همدان، توده های انقلابی سراسر کشور را فرا خواند و در ظرف دو ماه ارتش منظمی که شماره آنها از دویست هزار نفر کمتر نبود فراهم آورد و به سوی باختران رفت و از آنجا راه کرکوک را گرفت و ترکان را سخت شکست داد. او بغداد را بار دیگر محاصره کرد و نیروهای عثمانی را به زانو در آورد و در نتیجه دولت عثمانی متعهد شد کلیه اراضی ایرانی را که در ظرف ده سال به تصرف در آورده بود، به ملت ایران باز گرداند.

 

شهامت و شجاعت

 

شجاعت و شهامت نشانه مردانگی است و در بسیاری از کارها پل پیروزی به شمار می رود. اصلاحات و انقلاب های اجتماعی و فکری نیز بدون شهامت و شجاعت صورت نمی گیرد.

افراد با شهامت و شجاع با در نظر گرفتن ارزش هدف، پس از طرح و نقشه و بررسی جوانب کار و زیان و سود اقدام، بدون پروا دست به کار می شوند. اینجاست که تهور و کارهای جنون آمیز از شهامت و شجاعت فاصله می گیرند. افراد متهور نسنجیده وارد کار می شوند و زیان و سود اقدام را در نظر نمی گیرند و اگر نقشه ای داشته باشند، نقشه آنها مورد پسند خردمندان نمی باشد.

در تسخیر اسپانیا، موسی بن نصیر، فرمانده قوای جبهه افریقایی اسلام، غلام خود، طارق بن زیاد را به عنوان نیروی اکتشافی روانه اسپانیا کرد. وقتی طارق به محل مأموریت رسید و روحیه دشمن را از هر نظر مورد بررسی قرار داد، زمینه را برای حمله آماده دید و با خود اندیشید که اگر بخواهد گزارشها را برای فرمانده کل بفرستد و منتظر دستور شود، چه بسا ممکن است دشمن متوجه گردد؛ لذا دستور داد تمام کشتیها را که به وسیله آنها از دریا عبور کرده بودند آتش بزنند. وقتی شعله های آتش از کشتیها برخاست، جمعی به او اعتراض کردند و گفتند: «تو با سوزاندن کشتیها، ما را بیچاره کردی و دستمان را از خانه و منزلمان کوتاه نمودی». طارق گفت: «مرد مسلمان مانند مرغ نیست که آشیانه مخصوصی داشته باشد». سپس در دامنه کوهی امروز آن را جبل الطارق می خوانند، در برابر امواج خروشان و خشمگین دریا، خطابه آتشینی خواند که غوغای امواج دریا را در گوشها بی اثر ساخت. او چنین گفت: «ای مردم! اینک دریای متلاطم در پشت سر، و سپاه دشمن در پیش روی شماست. دشمنان شما انبارهای پر ار آذوقه و اسلحه دارند، ولی در دسترس شما قوتی جز آنچه با پنجه های نیرومند خود از دست دشمن در آورید نیست و سلاحی جز آن شمشیرها که بر کمر بسته اید ندارید».

این گفتار پر شور آنچنان خون غیرت سربازان اسلام را در عروق آنها به گردش در آورد، که بی اختیار با شهامت کامل و در مدت کمی، دشمن را به زانو در آوردند و اسپانیا را فتح کردند.

اگر امروز در جامعه ما اصلاحات به کندی صورت می پذیرد، از این نظر است که شالوده زندگی ما را محافظه کاری تشکیل داده و افراد شجاع و با شهامت در میان ما انگشت شمارند. افراد بی شهامت همواره برای نگهداری وضع موجود خود، دست و پا می زنند و هرگز در کار و کسب و زندگی خود اصلاحی در نظر نمی گیرند و اگر در زندگی آنها نقطه عطفی پیدا شد، هرگز در صدد استفاده از آن بر نمی آیند. اما هنگامی که در زندگی افراد شجاع امکان تحول و پیشرفت رخ داد، فوراً از آن امکانات با تحمل مشقات و شداید اسفاده کرده و مصائب تحول را متحمل می گردند.   

 

فداکاری و از خودگذشتگی

 

اگر کسی هدف را برای جان و جسم و یا برای ارتقاء به مناصب و مقامت مادی بخواهد، فداکاری به معنای دست از زندگی شستن و پا زدن بر موقعیت های اجتماعی، کاری جنون آمیز خواهد بود؛ ولی اگر به قدری به هدف عشق بورزد که آن را بیش از تن و زندگی مادی خود بخواهد، در این صورت فداکاری و از دست دادن جان و مال، اولاد و عشیره و حیثیت اعتبار مادی، رمز موفقیت خواهد بود.

کسانی که با عینک مادیگری به صحنه پهناور زندگی می نگرند و همه چیز را برای ماده و مادیات می خواهند، نمی توانند فداکاری پیامبران و پیشوایان الهی  و رادمردان بزرگ و سیاستمداران دلسوز و دارندگان آرمانهای معنوی و مکتبهای فلسفی روحی روانی را درست تفسیر نمایند. چه بسا آنها را افسانه پندارند و چنین جانبازان را به جنون متهم سازند.

اگر حضرت عیسی (ع) با آن همه شداید روبرو گردید و مورد تکفیر و لعن یهودان واقع شد، روی هدف مقدسی بود که آن را بالاتر از تن و جسم خود می دانست. اگر شبی که تروریستهای قریش خواستند پیامبر (ص) را در خوابگاهش به قتل برسانند، امیر مؤمنان در همان شب در رختخواب پیامبر (ص) با روحی آرام خوابید تا پیامبر زنده بماند ولو او کشته شود، روی ایمان و علاقه او به حیات پیامبر (ص) و پیشرفت آیین توحید بود.

اگر سالار شهیدان و سرور آزادمردان با خون خود و یاران باوفایش سرزمین کربلا را رنگین کرد، روی عشق و علاقه به هدف بود؛ زیرا مرگ با اقتخار و شراقتمندانه در نظر وی بالاتر از زندگی ننگین بود و منطق او این بود: «مرگ سرخ به از زندکی ننگین است».

اگر در تاریخ ششم آوریل 1909 ناخدا «پیری» به قطب شمال رفت، در پرتو فداکاری بود که از خود نشان داد. این دریانورد امریکایی به اتفاق پنج نفر از همراهان خود پس از تحمل رنج و مشقت صاقت فرسا، به مقصد رسیدند و ناخدا پیری پس از آنکه به محاسبه پرداخت و محل دقیق قطب را تعیین نمود، یک و روز و نیم استراحت کرد. انگشتان پای او را سرما برده بود و در این مدت استراحت، چهار انگشت از یکی از پاهای وی را قطع کردند. هر پنج انگشت پای دیگر او هم در موقع مراجعه از بین رفت.  (حوادث بزرگ تاریخ، ص 238)

 

مشکلات و مصائب

 

وجود مشکلات از عوامل پیروزی است و این مطلب تا حدی برای گروهی قابل هضم نیست. ولی اگر آنان توجه نمایند، خواهند دید که همان طوری که آتش آهن را قویتر می سازد، مشکلات و مصائب هم فکر انسان را در مسیر زندگی پخته تر کرده و به او درس زندگی می آموزد. افراد قوی و نیرومند کسانی هستند که در گهواره رنج پرورش یافته اند. آنها می توانند در برابر طوفانهای مصائب مقاومت کنند. ولی کسانی که در مهد عزت و نعمت، پرورش یافته اند با یک نسیم سرد، پژمرده می شوند و با یک باد شدید از جای کنده می گردند.

امام علی (ع) که به قوت و بازوی و عظمت روح و ثبات در برابر حوادث معروف است، می فرماید: «اگر از من بپرسند که این شجاعت جسمی و قدرت روحی شما معلول چیست؟! در صورتی که غذای روزانه شما نان جو و نمک و سرکه است، من در پاسخ این دسته چنین می گویم: درختان بیابانی که در سنگلاخ ها و زیر آفتاب سوزان و با صد عوامل تلخ دست به گریبانند، از درختان و گیاهانی که در لب جویبار پرورش یافته اند، محکمتر و با دوام ترند. درختان لب جویبار که در مهد نعمت و در آغوش نوازش باغبان پرورش یافته اند، با مشکلات و مصائب خوی نگرفته اند. ولی درختان بیابانی در آغوش مشکلات بزرگ شده اند؛ فرزند مصائب اند و مربی آنها بادهای سوزان، آفتاب داغ، کم آبی و بی بارانی است.  (نهج البلاغه، نامه 45)

انسان در پرتو مصائب قوای دماغی خود را به کار می اندازد و نقشه ابتکار را به دست می گیرد. در حقیقت، مشکلات مشوق و محرک برای چاره جویی است و تشویق و تحریک نردبان ترقی می باشد و شخصیتهای بزرگ علمی و صنعتی همیشه در طول زندگی با سختیها و محرومیت ها دست به گریبان بوده اند.

بدین لحاظ ناپلئون می گفت: «شداید و آلام، هوش انسان را تیزتر و محصول خیزتر می سازد».

گوته می گوید: «طوفانهای حوادث، اخلاق و روحیات را تقویت می کند».

نیچه می گوید: «ترا به قدری دوست می دارم که رنج و آشفتگی و سرشکستگی برایت آرزو می کنم، به تو رحم نمی کنم، چون تو را دوست دارم. می دانی چرا؟ زیرا آرزو دارم که نیروهای خفته تو بیدار گردد تا در شداید روزگار با روحی مسلح پایدار باشی».

به قول ناصر خسرو:

تا نبیند رنج و سختی مرد، کی گردد تمام

تا نیاید باد و باران، گل گجا بویا شود

و صائب تبریزی چه زیبا می سراید:

مالش صیقل نشد آیینه را نقص جمال

پشت پا هر کس خورد، در کار خود بینا شود

 

ادامه ==> رمز موقیت مردان بزرگ 3



لینك ثابت   نویسنده : عروة الوثقی   نظرات ()

صفحات سایت